تبليغاتX
شیدایی....

شیدایی....

نمی دانم چرا با این که میدانم از آن من نخواهی بود با تمام وجود برایت خانه ای از عشق می سازم

اون روز...

چه صدایی بود...

صدای شکستن یه قلب...

چه طعمی داشت...

طعم تلخ جدایی...

چه بویی داشت...

بوی خیانت...

چه منظره ای بود...

یه دختر زیر بارون...

چه حسی داشت...

درد تنهایی...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/07ساعت10:45توسط Helen | |

خسته شدم...

از این همه دل شکستن...

از این همه نامردی...

منو هم ببر...

میگن تو جای حق نشستی...

راسته؟!

حق من اینه؟!

کی حق منو بهم میدی؟!

ها خدا؟!

من طلب ندارم ازت...

تازه بدهی هم دارم بهت...

اما...

خب...

ناراحتم ...

از این همه بی عدالتی...

منو هم ببر پیش خودت...

تا مثل ۱۶ سال پیش...

تو دامنت تاب بازی کنم...

بیام و بال هامو پس بگیرم ازت...

توی موهام واسم ستاره ببافی...

بازم بشم فرشته ی خودت...

باشه؟!؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت13:19توسط Helen | |

نمی نویسم!

چون می دانم هرگز نوشته هایم را نمی خوانی..

حرف نمی زنم!

چون می دانم هرگز معنای حرف هایم را درک نمی کنی..

نگاهت نمی کنم!

چون میدانم هرگز مج عشق را در چشمانم ندیدی...

صدایت نمی کنم!

چونمی دانم هرگز  لرزش بغض در صدایم را نفهمیدی...

فقط می خندم!

چون می دانم هرطور باشم می گویی دیوانه است...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت13:9توسط Helen | |

آری...

معصومیت کودکی هایم گم شده است...

اما من هنوز همان کودک عاشق و دل پاکم...

و همچنان در انتظار...

در انتظار رسیدن آن لحظه ی شیرین...

و این جا تنها مانده ام...

خدااااااا....

صدایم را می شنوی؟؟؟!!!...

قهری که این همه تورا دور از خودم حس می کنم؟!...

آسمااااان...

تو که به خدا نزدیکتری حرف هایم را به او بگو....

پشیمانم...

اعتراف سنگینی ست...

زیر بار این اعتراف شانه هایم خورد شدند...

خدایاااااا...

من پشیمانم...

صدایم را می شنوی؟!...

عشق یک غصه ی تلخ بود...

تلخ تر از تنهایی یک تنها...

و من از تنهایی یک تنها...

تنها تر هستم...

خدااااااا...

فقط بخاطر بغض هایی که پی در پی در گلویم شکسته می شوند...

و کسی نمی داند چرا جز تو...

جوابم را بگو...

این سهم من از دنیاست؟!...

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت21:37توسط Helen | |

با این که ۲ روز پیش آپ کردم اما دلم نیومد یه آپ هم واسه بابام نزنم!

واسه هر کسی که فکر کنین تا بقالی سره کوچمون آپ کردم اما هنوز نشده بود واسه بابام آپ کنم...

آخه من هر نوشته ام رو به عشق یکی می نویسم...

من و وجدانم و وبلاگ شیدایی به همه ی باباهای ماه دنیا روزشونوتبریک میگیم...

کاشکی بابام می دید اینو...

البته من کلا" مدل نوشته هام جوری هست که مخاطبم نمی فهمه!

یعنی دوست ندارم بفهمه... چون مال دلم هسش...

اما این یکی رو خیلی دوس دالم بخونتش..

خب می خوام درد و دل کنم...

بابایی عاشقتم/ببخش اگه نمره ریاضی و فیزیکم کم شد/ببخش اگه اونی که میخواسی نیسم

اگهههههههه تورووووو دووووووووووووووسسسسسسسستتت داررررمممم خیلیییی زیییااااااد

منووووووووووووووووووو ببخخخخخخخخخخخخخخش!

اگههههههه توییییییییییی اووووووووووووون که فقطططط دلمممممممممم می خوادددد

منووووووووووووووووووو ببخخخخخخخخخخخخخخش!

ای وای!

دوباره بحث دو نفر قاطی شد!

ولی بابا ها دقت کنن به خدا ما مریض نیسیم که اذیت می کنیم...

دست خودمون نیست

خب حال میده دیگه!

خلاصه همه ی بابا های گل... روزتون مبارک

گل پسرا روزتون مبارک...

ـــــــــــــــ گلم... روزت مبارک

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت20:25توسط Helen | |

سلام

من اومدم

سفرم عالی بود...

پاساژا رو درو کردم اومدم شیراز

حسابی بابامو تیغ زدیم...

بیچارهمهربونه!

ولی این دفعه تهران مثل پارسال وپیارسال نبود!

خیابونای شریعتی...پاسداران...نیاوران...

یه بار غم روشون بود...

حتی دوستای خودم آدمای قبلی نبودن! همه خورد و داغون بودن!

نمی دونم چرا دیگه اون شور و نشاط رو ندارن؟! شاید واسه انتخاباته...

بگذریم..

رفتیم خونه همایون!!!! بههههه انداززههههههه ی همههههه ی عمرم خندیدم!

بعد از مدت خیلی زیادی! بهمون خیلی چسبید!

خدا رو شکر که هنوزم یاده همیم!

با اسپری رنگی همه ی اتاقشو رنگ زدیم که به موقع عکساشو میذارم میخندیم

انقدر با ایلی دعوا کرد که رو دیوار اتاقش موسوی ننویسه!

یاسی هم بالاخره اسمشو نوشت رو دیوار و به دعوا های همایون اهمیت نداد!

به گند کشیدیم خونشونو!

قرررررررررررررررربووووووووووننننننننششششششششششش برم!

این شعر رو امیر تقدیم کرده به من!

ShoNoFTaM HoMaaaYo0Ne PoKoNDi...
DiVaRe Kho0NaSho0NaM SHoKoNDi...
RaFTi AtiShi BaaaaaRoNDi...
KhoDTe SoZoNDi....
GhaLBe MaNe ShoKoNDi...
KoLLLaN EyNe FeLFeLe ToNDi...

گفونش بشم...

~~~~

تو راه برگشت موقع غروب..کلی آروم آروم گریه کردم... داشتم به گذشته هام و مقایسه اش با الان فکر می کردم ببینم چقدر بد شدم...چقدر خوب شدم...چقدر عوض شدم....

بعضی وقتا آدم به کسی دل می بنده که واسش مشکل می سازه...

نمیخواد طرفش بفهمه که اون دوسش داره... واسه فرار کردن از این دوست داشتن دست به کارایی می زنه که نه تنها از بار این علاقه کمتر نمی کنه بلکه بیشتر می کنه...

یه گنجشکی بود.تازه از تخم سر بیرون آورده بود.... نمی تونس پرواز کنه... هیچکسم کمکش نمی کرد-همه ی اطرافیا اونو مسخره می کردن که نمیتونه پرواز کنه.یه روز که تنها تو جنگل داشت قدم می زد- با یه پرنده رو به رو میشه که با بقیه فرق داشت... پرنده گنجشک رو روی بالش نشوند و بهش پرواز رو یاد داد... گنجشک به خودش قول داد که به پرنده دل نبنده... اما حیف که دل بستن دست خودمون نیست.کم کم گنجشک مهارت پیدا کرد توی پرواز.. یه مدت از پرنده خبری نبود و باز تنهایی شده بود غصه هر شب گنجشک... تا این که پرنده رو یه روز با یه کلاغ دید... مردم میگفتن خیلی کلاغ دل پاکیه... ظاهرش سیاهه اما باطنش سفید... سیاهی کلاغ همه ی زندگی گنجشک رو گرفت... دیگه پرنده ای نبود که به گنجشک راه زندگی رو یاد بده... سرش گرم کلاغ بود... گنجشک هم پرنده رو دوست داشت... هم این که نمی خواست باعث جدا شدنش از دوست جدیدش بشه... دلشو زد به دریا راه افتاد دنبال یه پرنده ی دیگه یه دوست دیگه...یه راهنمای دیگه... اما حیف که اون بچه بود... ضربه های زیادی از شاهینا و عقاب ها خورد... بچه بود و نمی دونست کی خوبه-کی بده... با اون همه غم و غصه و زخم های روی جسم و روحش حاظر نشد پا پیش بذاره و خوشی های اونو خراب کنه. با این که میدونست بهش احتیاج داره... تا این که یه شب پرنده ناراحت اومد به خونه ی گنجشک... دوست جدیدش اذیتش کرده بود... گنجشک دلش پر می کشید واس پرنده از این که پیشش بود ذوق میکرد.. اما به احترام ناراحتیش چیزی نمیگفت و خودشو با اون شریک می کرد...جوری شده بود که پرنده شبا پیش گنجشک می خوابید و از علاقه اش نسبت به کلاغ می گفت... گنجشک قلبش می گرفت و آروم آروم میشکست و پا به پای پرنده گریه می کرد... اما نه واسه اون! واسه خودش و اون همه علاقه که کسی بهش اهمیت نمیداد... و این عشق و اون همه زخم روی تنش که دیگه خوب نمیشه ادامه داره ولی صداش در نمیاد...

 

این سر گذشت منه...

از زمانی که فهمیدم زندگی چیه!؟ همین اوضاع رو داشتم...

موفق باشین

خولافظ...

+نوشته شده در جمعه 1388/04/12ساعت20:5توسط Helen | |

سلام!

وایییییی خداااا!!!

یه خبر داغ!

بعد از ۹ ماه دارم میام تهران دوستامو ببینم!

همایون مهمونی گرفتههههههههههههه!

به خاطر من!

جو و بن گلممممممممم هم میان!

من دیگه حالا حالاهاااااا نت نمیااااام!

امیییییییییییییییررررررر خولافظظظظظظظظظظ

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت18:43توسط Helen | |

سلام...

 امروز داشتم وبگردی می کردم...

 که با یه وبلاگ متفاوت برخورد کردم...

 این وبلاگ گروهی بود...

 ماله ۲ تا آقا...

یکیشون این خاطره ی کوتاه نوشته بود....

خیلی باهاش حال کردم...

فکر کنم اونایی که عاشقن هم خیلییییی خوششون بیاد!

 واقعا مرد جالبی بوده...

منتظر نظراتتون هستم!!!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

يکي بود يکي نبود
يه روزي از روزا
 با يه دختري آشنا شدم .
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولي کم کم خيلي بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمي دونستم چه جوري بهش بگم.
چه جوري نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاري که مي تونستم مي کردم
 که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم? قلبمو پس داد!
دختر عجيبي بود. اصلا توو خط عشق و عاشقي نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت :
اين دوستمه اسمش سعيد هست ."
يهو يه چيزي قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
خوشبختم ."
ديگه چيزي از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه هاي صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالي که گريه مي کرد به خونم اومد و گفت:
با هم جرو بحثمون شده. مي تونم پيشت بمونم؟   "
با اين حال که مي دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه?
 لبخند زدم و گفتم :
بله که مي توني"
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت ...
يه روز بهم زنگ زد و گفت :
"پنجشنبه هفته ي ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کي بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمي فهميدم چي ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه :
کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر.
گفت: "تو هميشه وقتي با من حرف مي زني ميري تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
اون شب اصلا خوابم نمي برد. خُل شده بودم.
 ياد اون روزهاي اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد .
خودش بود . بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولي ...
 گفت:
يوهو. کجايي؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه مي بينمت."
تا پنجشنبه بياد?‌ نمي دونم چه جوري زندگي کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمي تونستم تحمل کنم .

دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم.
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت :
خوش اومدي. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
 دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم :
"نه. اومدم اين کادوي ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستي. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم :
خداحافظ!
حالا اين من بودم و تنهايي هام که بايد تا ابد باهاش مي ساختم!...

   

اينم چند تا هديه يا يادگاري :

 

1 -  هيچ گاه قفس معشوق خود نباش ، غايت عشق ، تملک نيست ، آزادي است ، خلاقيت جزء ذات عشق است ، عشق اگر خلاق نباشد عشق نيست ، بند است.

 

2 -  گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نميدانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

 

3 -  فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

و در آخر بايد بگم که  :

شايد يه کسي شب ها براي اينکه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي کنه شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه کسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشک مي خوابه ..........  ولي تو اون رو نمي شناسي



عاشق قلمشم!

همین...

+نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت19:36توسط Helen | |

در بعد از ظهر خسته کننده ای

هشت بادکنک که کسی آنها را نمی خرید

با نخاشون تصمیم به پرواز گرفتند

پروازی آزاد به هرجا که دلشان می خواست!

یکی بالا رفت که خورشید را لمس کند-پاپ!

یکی فکر کرد سری به بزرگراه ها بزند-پاپ!

یکی خواست روی کاکتوس ها چرتی بزند-پاپ!

یکی ایستاد تا با بچه ی بی هواسی بازی کند-پاپ!

یکی خواست تخمه داغ بشکند-پاپ!

یکی عاشق یک جوجه تیغی شد-پاپ!

یکی دندان های یک کروکدیل را معاینه کرد-پاپ!

یکی هم آنقدر معطل کرد که بادش در رفت-ووش!

هشت بادکنک که کسی نمی خرید

آزاد بودند پرواز کنند و در هوا معلق باشند

آزاد بودند و هر موقع خواستت بترکند...

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت23:43توسط Helen | |

سلام...

خوبید؟!

من برگشتم...

راستشو بخواین شرایط روحیم این موقعیت رو جور کرد که دوباره بیام و بنویسم...

وبلاگم جایی هست که همه ی حس های درونم رو میتونم توش بنویسم..

امروزم باز برگشتم...

امیدوارم بتونم هم واسه شما.. هم واسه بهتر شدن شرایط روحی خودم مفید باشم و بتونیم با هم ساعات خوشی رو سپری کنیم...

موقعی که نبودم مینا و ارام گفته بودن بلاگم خیلی بچه گونه هست،خب من یه بچه هستم...

وبلاگم هم باید با من سازگار باشه...

پس هر کی می دونه تحمل یه بچه، و بچگی کردن رو داره به وب من سر بزنه...

مرسی...

از شل سیلور استاین یه متن واسه شروع می ذارم...

امیدوارم خوشتون بیاد...

   ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~***~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گمشده

داشت چترشو باز می کرد که غیبش زد!

(آخه به نظر می اومد که می خواد بارون بیاد.)

بعد صدای شلپ شدیدیم!

و از آنوقت تا به حال او را ندیدیم...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت20:6توسط Helen | |

 

سلام من با این وبلاگ خیلی خاطره دارم خیلی دوسش دارم...

دعواها... آشتیا...مردن ها و تولدها....

جو که خیلی دوسش دارم! عزیزم مثل تو داره به سرم میاد!

آقا پسری که رفته سربازی و قراره تو مرخصی هاش بهم سر بزنه!!!!

خیلی سخته آدم زندگیش دسته خودش نباشه!

بغض بدجوری گلومو گرفته....

خدارو دوس دارم

شماها رو هم دوس دارمبه کسی نگینااااا

اگه یه روز تونستم بیام پای نت حتما" بهتون سر میزنم

اینم آخرین و قشنگ ترین پستم....

خدانگهدار...

 

خنده کردم، گفتند دیوانه است. گریه کردم، گفتند گناهکار است. شعر خواندم، گفتند عاشق است. در ساحل دریا نشستم و غروب را نظاره کردم، گفتند مجنون است. فر فراز کوه فریاد زدم، گفتند بدبخت است. و خلاصه هر چه کردم به خلق زمین برخورد. اینک دریافتم که دیگر شعر نخوانم، لبخند نزنم، بغض دلم را باز نکنم شاید به بزرگان خلقت بربخورد. جوانی نکنم شاید به سالمندان بربخورد. حرف نزنم شاید اینبار به سکوت بربخورد. حرفی نزنم، قدمی برندارم، نگاهی نکنم، صدایی نشنوم، که ناگهان به اولاد بشر بربخورد. و خلاصه اینکه زندگی هم نکنم شاید اینبار به اسیران خاک بربخورد.

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت13:15توسط Helen | |

 

                          

 

پرنده اولی پرواز را دوست داشت...
پرنده دوم آشیانه را دوست داشت...
پرنده سوم پریدن را دوست داشت...
***
میگویند پرنده اولی پرواز کرد...میگویند به سرزمین خوشبختی رفته!
میگویند پرنده دومی با تمام وجودش عشق ورزید...میگویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرسید!!
میگویند پرنده سومی رفت...میگویند برای همیشه پرواز کرد اما به کجا!!!؟

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت23:35توسط Helen | |

 

 

سلام

خوبیییییییییییییییییید؟

هدف از این داستان اینه که...

می خوام ببینم شما حاضرین عشقتونو با یکی که با شما فرق داره تقسیم کنید؟!...

همیشه این توی سرش بود که فقط عشق تو قلبش باشه و همیشه هم همینطوری بود همیشه و همیشه عاشق بود... همه رو دوست داشت اما...

اما امان از تبعیض . اما اونا اونو دوستش نداشتن و می گفتن تو با ما فرق داری و به همین خاطر باهاش نامهربون بودن!

اون می خواست عاشق همه دنیا باشه می خواست عشقشو با همه تقسیم کنه اما کسی عشقشو درک نکرد چون با بقیه یه کوچولو متفاوت بود اونو نپذیرفتن !




دلش بدجوری شکست!!!

جوجه اردک خیلی تنها شده بود ... دیگه دوست نداشت روی زمین بمونه و همش به خدا می گفت منو برگردون خونه اینجا کسی دوستم نداره کسی معنی عشقمو نمی فهمه همه به عشقم می خندن!

خدایا من اینجا خیلی تنهام!!!

جوجه اردک هیچ جوابی نشنید و توی سکوت خودش موند...

همیشه و هر روزشو به امید برگشتن به خونه سر کرد غمگین و نالون شده بود و هیچ امیدی به زندگی نداشت خیلی افسرده شده بود ولی هیچکسی هم دردشو نفهمید...

گذشت و گذشت تا اینکه جوجه اردک بزرگ شد قد کشید و زیبا شد ...

ناهمرهی ها و نامهربونی ها بیشتر شده بود اما جوجه اردک دیگه تبدیل شده بود به یه

اردک بالغ .

اون دیگه آرزوی بچگانه مرگ رو کنار گذاشته بود و این آرزو خیلی پوچ به نظرش می رسید

بازم اذیت و آزارش می دادن بازم نامهربونی می کردن اما این دیگه مهم نبود مهم این بود که اون همه رو دوست داشت !!!

اون هنوزم مشتاق برگشتن به خونه است اما ایندفعه نه با آرزوی مرگ نه با نا امیدی بلکه با یه دل پر از عشق و امید می خواد برگرده خونش .

الآنم توی راه برگشت به خونه است گاهی بی تابی می کنه اما می دونه که راه درازی در پیش داره و توی این راه فقط عشق رو همراه خودش کرده!

شما هم همسفراشین شما چقدر عشق همراه خودتون دارین ؟؟؟

حاضرین اون عشقو با جوجه اردک تقسیم کنین؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت17:54توسط Helen | |

            

                          

مرا با چشمانی کاملا باز ببوس....تا چینهای رو پیشانیم را خوب ببینی...باور کن نشانه پیری نیست! نشانه حیاست...مادرم می گفت یک دختر نجیب در خیابان و بیابان ترشروست! و من همیشه اخم می کردم که مبدا نا نجیب بنمایم!

مرا با چشمانی باز ببوس....تا خوب ببینی که من زیبا روی نیستم! ....تمام انچه تو از زیبایی می شناسی را به زور رنگ و روغن بر چهره ام آفریده ام!...خوب که نگاه کنی می بینی من حتی از تو نیز زشت رو ترم....اما تو از من پر رو تری!!!!
من از ۱۴ سالگی اعتماد به نفسم را به باد دادم....درست زمانی که تو آن را کسب می کردی!

مرا با چشمانی باز ببوس... تا ببینی که علیرغم تمام بکارتم...قبل از تو بارها دل دادم....و شاید دل گرفتم!....باور کن تو اولین نیستی و نمی دانم که آخرین خواهی بود یا نه!

مرا با چشمانی باز ببوس....من ۹ ساله بودم که بالغ شدم....نه ۱۵ ساله....و من ۹ ساله بودم که نامحرم را شناختم....و دقیقا ۹ ساله بودم که فهمیدم مردها با زنها فرقهای مهمتری هم دارند!!! اما با تمام این اوصاف ایمان دارم که بسیار دیرتر از تو با یک نامحرم همبستر شدم!!!!!

مرا با چشمانی باز ببوس....تا ببینی من زیادتر گریه می کنم...اما کمتر جا می زنم!

مرا با چشمانی باز ببوس....تا در نگاهم ندامت را نیز ببینی....آری من هم مثل تو بارها خطا کردم! و درست مثل خودت بارها پشیمان شدم!


مرا با چشمانی باز ببوس.....شاید روحم را در پس جسمم ببینی....من روحی دارم که می اندیشد....و روحم را هر چقدر زشت...هیچ وقت آرایش نمی کنم....فقط گاهی آنرا می پیرایم!

مرا با چشمانی باز ببوس....من مثل تو نیستم....اما درست به اندازه تو مخلوطی از خوبی و بدیم!


مرا با چشمانی باز ببوس.....شاید در چشمانم خودت را پیدا کنی ...مردی که با چشمانی کاملا باز زنی را عاشقانه می بوسد

+نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت20:30توسط Helen | |

 

از خدا پرسیدم:خدا  آیا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی

+نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت13:47توسط Helen | |

 

 

              

در یک مرداب کوچک قطرهای به قطره دیگر گفت:
اگر روزی باران مرا به دریا پیوندداد تو هم قول بده من را فراموش نکنی و همراهم بیایی...
روزها سپری شدند...
عاقبت در یک شب بارانی آن قطره به دریا رسید و رفت تا به ماهی ها بپیوندد اما قطره دیگر برای نجات جان مرداب برای همیشه همان جا ماند و همبازی غوکان شد...

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت14:41توسط Helen | |

 

                              

 

 

یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد...یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت ...هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .....پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام . اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت . هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم . ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی ما را دلپذیر و شیرین می سازد . ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم . برای همۀ شما کوزه های ترک برداشته آرزوی خوشی می کنم و یادتان باشد که گل هائی را که در سمت شما روئیده اند ببوئید. از کاستی های خود نهراسیم زیرا خداوند در راه زندگی ما گل هائی کاشته است که کاستی های ما آنها را می رویاند

+نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت18:43توسط Helen | |

 

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب. کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.» اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند. کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ... کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

+نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت1:0توسط Helen | |

 

بعد از تحمل چندین روز تاریکی ، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ، آب ، پرندگان برای رفتن آزادند ؟ حتی این سنگها که با بارانی شسته می شوند و در سرازیری تپه بدور خود می غلتند ، زنجیر شده خاک نیستند ! و اوست که در بند این زمین است ! گیاه کوچک دیوانه وار سرش را بدست باد می سپرد و رقصی از سر جنون می کرد . تا روزی که به بار نشست و گل داد. گل قاصدک !
قاصدک ها بر دوش باد نشستند و برای اولین بار زمین را زیر پاهایشان احساس کردند . صبرشان تلخ بود ولی مزد صبرشان شیرین ! ....سقف خانه ای صبر مان چقدر بلند است ؟
.... می توانیم اندکی صبر کنیم ؟ اندکی صبر باید ... صبر کن تا خواب تو تعبیر شود ، بعد برو !

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت2:2توسط Helen | |

 

 

 

 

مرد مومنی به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد .چون می دانست خدا او را به
نحوی کمک خواهد کرد دست به دعا برداشت پروردگارا بگذار که من در بلیط بخت آزمایی
برنده شوم او سالها و سالها دعا کرد اما همچنان فقیر باقی ماند و سر انجام روزی مرد
از آنجا که مرد با ایمانی بود بلافاصله وارد بهشت شد وقتی به آنجا رسید ازاينكه هرگز در مسابقه ی بخت آزمایی برنده نشده بود از خدا گله كرد .رو به خدا و با انزجار به او گفت كه تمام عمرش را مطابق تعالیم مذهبیش زیسته است ولي وعده هايي كه خدا داده بود دروغ بوده است
خداوند جواب داد من همیشه برای کمک به تو آماده بودم اما تو حتی یک بلیط بخت آزمايي نخريدي!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04ساعت14:31توسط Helen | |

 

 

                         

 

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند.
بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند. دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: عزیزم چه میبینی؟ دختر هم در پاسخ گفت: هویج تخم مرغ و قهوه. پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند. سپس پدر از دخترش پرسید: حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت15:3توسط Helen | |

 

                      عشق و زمان

درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد. غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بیایم! غم با صدای حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم. عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
آن پیر مرد که بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق با تعجب پرسید: زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.......

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت14:18توسط Helen | |

 

                                    

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم جان گفت نسيه نمي دهد مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من  خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت: اينجاست " ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر." لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد لوئيز خداحافظي کرد و رفت فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/27ساعت2:18توسط Helen | |

 

                        

یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد...
یادم باشد که کوله بارم باید سبک باشد من برای آموختن به اینجا آمده‏ام نه برای ماندن...
یادم باشد : از آب ، درس آرامی بگیرم و ازآسمان ، درس پاک زیستن...
یادم باشد : کینه را تنها با مهر و دورنگی را تنها با صداقت پاسخ دهم...
یادم باشد : از موج دریا درس خروش بگیرم و استقامت...
یادم باشد : که باید سکوت کنم و بر سیاهی نور بپاشم ...
یادم باشد : سنگ خیلی تنهاست، باید با او لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند...
یادم باشد : گره تنهایی و دلتنگی هر کس تنها به دست خودش باز می شود ...
یادم باشد : هرگاه ارزش زندگی یادم رفت به کودکان بنگرم تا ارزش بودن را احساس کنم

+نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت13:40توسط Helen | |

سلام

من بازم برگشتم...

امیدوارم مفید باشم....

متن خیلی قشنگیه...

شاد باشید...

  

                        

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد! چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد يا کليسا طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره! چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم! چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم! چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه! چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل کليسا يا مسجد تمايل داريم! چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختي باور مي کنيم! چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد! خنده داره . اينطور نيست؟!داريد مي خنديد؟داريد فکر مي کنيد؟اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است. آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... تاسف آوره

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت14:0توسط Helen | |

                          

واقعا" قدرت ادامه دادن ندارم...

 

منو ببخشید...

 

ولی جواب نظرات رو میدم اما آپ نمی کنم...

 

+نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت21:53توسط Helen | |

سلام دوستای خوفم! چون همگی از مطلب قبلیم  خوشتون اومده بود پس ادامه میدیم... 

       

 با نو،تو نمی توانی از ذهن خود استفاده کنی...

با کهنه ذهن تو  استاده...

با نو،ذهن به کلی بی مصرفه....

به همین علت ترس به وجود میاد...

با رها کردن دنیای کهنه،راحت،بی خطر،دنیای کارایی،درد به وجود میاد...

این درد همون دردیه که کودک هنگام خروج از زهدان مادر احساس می کنه...

این درد،همون دردیه که پرنده هنگام خروج از تخم احساس می کنه...

دردی که پرنده اون موقع که تلاش می کنه برای  اولین پرواز احساسش می کنه...

 ترس از ناشناخته،ترک ایمنی،چشیدن خطر و نا امنی غیر قابل پیش بینی...

ترس بزرگی رو به وجود میاره...

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/05/01ساعت2:5توسط Helen | |

                       نبض خاطراتم....

این بار نوشته مقدمه داره...پس...

مقدمه:

انسان مجبوره به درون عشق سفر کنه این اولین گام به سوی خداونده و از کنارش نمی شه گذشت اونایی که تلاش می کنن که گام عشق رو دوووور بزنن هرگز به خداوند نمیرسند و نخواهند رسید این گام گام به طور مطلق ضروریه چون تو هنگامی از تمامیت خودت آگاه میشی که وجودت توسط وجود یکی دیگه محسور شده باشه

           

چرا عشق این چنین دردناک است؟!...

چون برای سعادت راه می آفریند...

چرا عشق دردناک است؟!... 

 چون دگر گون می کند...

عشق دگر گونیست....

هر دگرگونی دردناک است و سخت....

چون کهنه به خاطر نو ناگزیر است رها شود...

کهنه آشناست...ایمن...بی خطر...

اما نو ناشناخته است!!!...

تو در اقیانوسی ناشناخته در حرکت خواهی بود...

اگه دوس داشتین ادامه رو هم بنویسم حتما" نظرتون رو بگید

اگر هم که نه.....بگید تا نوع مطلب رو عوض کنم!!!!

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/04/30ساعت19:50توسط Helen | |

 

 

 

 

 

 

دیگه حس سگی رو...

که زیر ضربه هایی فولادی...

که همه ناشی از ترحم هستن...

توسط حیوونایی که خودشون رو نمی شناسن...

ولی در جسم یک انسان...

تو زندان انفرادی هستند رو...

می تونم حس کنم....

می ترسم...

+نوشته شده در شنبه 1387/04/29ساعت14:33توسط Helen | |

 

 

angel of heart.jpgاین فرشته ی قلبمه...

مبیبینی ...

چه مهربون قلبم رو تو دستاش گرفته....

هر وقت تنها هستم میاد بالا سرم....

اشکامو پاک می کنه....

قلبم رو میگیره تو بغلش...

و...

آرومم میکنه...

بیشتر از همه تو دنیا دوسش دارم...

البته بعد از خداش...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت15:41توسط Helen | |