|
این روزا خیلی آرومم...
ولی از این روزا می ترسم... از کارای خودم... از عجیب شدنم... از دوریت... از نزدیکیت... گیجم... یکی میگه: همگی ذاتا" پست فطرت هستن.... یکی میگه: این نیز بگذرد... یکی میگه: مشکل از تو هست... یکی میگه:مشکل از اونه... می ترسم و دیگه شونه ای واسه پناه بردن از ترسم بهشون ندارم.... چرا با این که آرومم این همه می ترسم؟!... تو بی معرفتی می کنی و آخرش میگی به خاطر منه... سگ صد شرف داره به تو... باور کن! اینا فیلم بودا! عین خیالمم نیست... حیف که پسر نیستم... و اگر نه می گفتم به ت......مم نیسی وااایییی عاشق رشته ام هستم!!!!! عاشق زندگیمم! از هیچی هم نمی ترسم...
اون روز...
چه صدایی بود... صدای شکستن یه قلب... چه طعمی داشت... طعم تلخ جدایی... چه بویی داشت... بوی خیانت... چه منظره ای بود... یه دختر زیر بارون... چه حسی داشت... درد تنهایی...
خسته شدم... از این همه دل شکستن... از این همه نامردی... منو هم ببر... میگن تو جای حق نشستی... راسته؟! حق من اینه؟! کی حق منو بهم میدی؟! ها خدا؟! من طلب ندارم ازت... تازه بدهی هم دارم بهت... اما... خب... ناراحتم ... از این همه بی عدالتی... منو هم ببر پیش خودت... تا مثل ۱۶ سال پیش... تو دامنت تاب بازی کنم... بیام و بال هامو پس بگیرم ازت... توی موهام واسم ستاره ببافی... بازم بشم فرشته ی خودت... باشه؟!؟!
نمی نویسم! چون می دانم هرگز نوشته هایم را نمی خوانی.. حرف نمی زنم! چون می دانم هرگز معنای حرف هایم را درک نمی کنی.. نگاهت نمی کنم! چون میدانم هرگز مج عشق را در چشمانم ندیدی... صدایت نمی کنم! چونمی دانم هرگز لرزش بغض در صدایم را نفهمیدی... فقط می خندم! چون می دانم هرطور باشم می گویی دیوانه است...
آری...
معصومیت کودکی هایم گم شده است... اما من هنوز همان کودک عاشق و دل پاکم... و همچنان در انتظار... در انتظار رسیدن آن لحظه ی شیرین... و این جا تنها مانده ام... خدااااااا.... صدایم را می شنوی؟؟؟!!!... قهری که این همه تورا دور از خودم حس می کنم؟!... آسمااااان... تو که به خدا نزدیکتری حرف هایم را به او بگو.... پشیمانم... اعتراف سنگینی ست... زیر بار این اعتراف شانه هایم خورد شدند... خدایاااااا... من پشیمانم... صدایم را می شنوی؟!... عشق یک غصه ی تلخ بود... تلخ تر از تنهایی یک تنها... و من از تنهایی یک تنها... تنها تر هستم... خدااااااا... فقط بخاطر بغض هایی که پی در پی در گلویم شکسته می شوند... و کسی نمی داند چرا جز تو... جوابم را بگو... این سهم من از دنیاست؟!...
با این که ۲ روز پیش آپ کردم اما دلم نیومد یه آپ هم واسه بابام نزنم! واسه هر کسی که فکر کنین تا بقالی سره کوچمون آپ کردم اما هنوز نشده بود واسه بابام آپ کنم... آخه من هر نوشته ام رو به عشق یکی می نویسم... من و وجدانم و وبلاگ شیدایی به همه ی باباهای ماه دنیا روزشونوتبریک میگیم... کاشکی بابام می دید اینو... البته من کلا" مدل نوشته هام جوری هست که مخاطبم نمی فهمه! یعنی دوست ندارم بفهمه... چون مال دلم هسش... اما این یکی رو خیلی دوس دالم بخونتش.. خب می خوام درد و دل کنم... بابایی عاشقتم/ببخش اگه نمره ریاضی و فیزیکم کم شد/ببخش اگه اونی که میخواسی نیسم اگهههههههه تورووووو دووووووووووووووسسسسسسسستتت داررررمممم خیلیییی زیییااااااد منووووووووووووووووووو ببخخخخخخخخخخخخخخش! اگههههههه توییییییییییی اووووووووووووون که فقطططط دلمممممممممم می خوادددد منووووووووووووووووووو ببخخخخخخخخخخخخخخش! ای وای! دوباره بحث دو نفر قاطی شد! ولی بابا ها دقت کنن به خدا ما مریض نیسیم که اذیت می کنیم... دست خودمون نیست خب حال میده دیگه! خلاصه همه ی بابا های گل... روزتون مبارک گل پسرا روزتون مبارک... ـــــــــــــــ گلم... روزت مبارک
سلام
من اومدم سفرم عالی بود... پاساژا رو درو کردم اومدم شیراز حسابی بابامو تیغ زدیم... بیچاره ولی این دفعه تهران مثل پارسال وپیارسال نبود! خیابونای شریعتی...پاسداران...نیاوران... یه بار غم روشون بود... حتی دوستای خودم آدمای قبلی نبودن! همه خورد و داغون بودن! نمی دونم چرا دیگه اون شور و نشاط رو ندارن؟! شاید واسه انتخاباته... بگذریم.. رفتیم خونه همایون!!!! بههههه انداززههههههه ی همههههه ی عمرم خندیدم! بعد از مدت خیلی زیادی! بهمون خیلی چسبید! خدا رو شکر که هنوزم یاده همیم! با اسپری رنگی همه ی اتاقشو رنگ زدیم که به موقع عکساشو میذارم میخندیم انقدر با ایلی دعوا کرد که رو دیوار اتاقش موسوی ننویسه! یاسی هم بالاخره اسمشو نوشت رو دیوار و به دعوا های همایون اهمیت نداد! به گند کشیدیم خونشونو! قرررررررررررررررربووووووووووننننننننششششششششششش برم! این شعر رو امیر تقدیم کرده به من! ShoNoFTaM HoMaaaYo0Ne PoKoNDi... گفونش بشم... ~~~~ تو راه برگشت موقع غروب..کلی آروم آروم گریه کردم... داشتم به گذشته هام و مقایسه اش با الان فکر می کردم ببینم چقدر بد شدم...چقدر خوب شدم...چقدر عوض شدم.... بعضی وقتا آدم به کسی دل می بنده که واسش مشکل می سازه... نمیخواد طرفش بفهمه که اون دوسش داره... واسه فرار کردن از این دوست داشتن دست به کارایی می زنه که نه تنها از بار این علاقه کمتر نمی کنه بلکه بیشتر می کنه... یه گنجشکی بود.تازه از تخم سر بیرون آورده بود.... نمی تونس پرواز کنه... هیچکسم کمکش نمی کرد-همه ی اطرافیا اونو مسخره می کردن که نمیتونه پرواز کنه.یه روز که تنها تو جنگل داشت قدم می زد- با یه پرنده رو به رو میشه که با بقیه فرق داشت... پرنده گنجشک رو روی بالش نشوند و بهش پرواز رو یاد داد... گنجشک به خودش قول داد که به پرنده دل نبنده... اما حیف که دل بستن دست خودمون نیست.کم کم گنجشک مهارت پیدا کرد توی پرواز.. یه مدت از پرنده خبری نبود و باز تنهایی شده بود غصه هر شب گنجشک... تا این که پرنده رو یه روز با یه کلاغ دید... مردم میگفتن خیلی کلاغ دل پاکیه... ظاهرش سیاهه اما باطنش سفید... سیاهی کلاغ همه ی زندگی گنجشک رو گرفت... دیگه پرنده ای نبود که به گنجشک راه زندگی رو یاد بده... سرش گرم کلاغ بود... گنجشک هم پرنده رو دوست داشت... هم این که نمی خواست باعث جدا شدنش از دوست جدیدش بشه... دلشو زد به دریا راه افتاد دنبال یه پرنده ی دیگه یه دوست دیگه...یه راهنمای دیگه... اما حیف که اون بچه بود... ضربه های زیادی از شاهینا و عقاب ها خورد... بچه بود و نمی دونست کی خوبه-کی بده... با اون همه غم و غصه و زخم های روی جسم و روحش حاظر نشد پا پیش بذاره و خوشی های اونو خراب کنه. با این که میدونست بهش احتیاج داره... تا این که یه شب پرنده ناراحت اومد به خونه ی گنجشک... دوست جدیدش اذیتش کرده بود... گنجشک دلش پر می کشید واس پرنده از این که پیشش بود ذوق میکرد.. اما به احترام ناراحتیش چیزی نمیگفت و خودشو با اون شریک می کرد...جوری شده بود که پرنده شبا پیش گنجشک می خوابید و از علاقه اش نسبت به کلاغ می گفت... گنجشک قلبش می گرفت و آروم آروم میشکست و پا به پای پرنده گریه می کرد... اما نه واسه اون! واسه خودش و اون همه علاقه که کسی بهش اهمیت نمیداد... و این عشق و اون همه زخم روی تنش که دیگه خوب نمیشه ادامه داره ولی صداش در نمیاد... این سر گذشت منه... از زمانی که فهمیدم زندگی چیه!؟ همین اوضاع رو داشتم... موفق باشین خولافظ...
سلام! وایییییی خداااا!!! یه خبر داغ! بعد از ۹ ماه دارم میام تهران دوستامو ببینم! همایون مهمونی گرفتههههههههههههه! به خاطر من! جو و بن گلممممممممم هم میان! من دیگه حالا حالاهاااااا نت نمیااااام! امیییییییییییییییررررررر خولافظظظظظظظظظظ
سلام... امروز داشتم وبگردی می کردم... که با یه وبلاگ متفاوت برخورد کردم... این وبلاگ گروهی بود... ماله ۲ تا آقا... یکیشون این خاطره ی کوتاه نوشته بود.... خیلی باهاش حال کردم... فکر کنم اونایی که عاشقن هم خیلییییی خوششون بیاد! واقعا مرد جالبی بوده... منتظر نظراتتون هستم!!!!! ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ يکي بود يکي نبود دوست داشتم برم بالاي يه کوهي و تا دلم مي خواد داد بزنم. 1 - هيچ گاه قفس معشوق خود نباش ، غايت عشق ، تملک نيست ، آزادي است ، خلاقيت جزء ذات عشق است ، عشق اگر خلاق نباشد عشق نيست ، بند است. 2 - گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نميدانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟ 3 - فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم و در آخر بايد بگم که : شايد يه کسي شب ها براي اينکه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي کنه شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه کسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشک مي خوابه .......... ولي تو اون رو نمي شناسي همین...
در بعد از ظهر خسته کننده ای هشت بادکنک که کسی آنها را نمی خرید با نخاشون تصمیم به پرواز گرفتند پروازی آزاد به هرجا که دلشان می خواست! یکی بالا رفت که خورشید را لمس کند-پاپ! یکی فکر کرد سری به بزرگراه ها بزند-پاپ! یکی خواست روی کاکتوس ها چرتی بزند-پاپ! یکی ایستاد تا با بچه ی بی هواسی بازی کند-پاپ! یکی خواست تخمه داغ بشکند-پاپ! یکی عاشق یک جوجه تیغی شد-پاپ! یکی دندان های یک کروکدیل را معاینه کرد-پاپ! یکی هم آنقدر معطل کرد که بادش در رفت-ووش! هشت بادکنک که کسی نمی خرید آزاد بودند پرواز کنند و در هوا معلق باشند آزاد بودند و هر موقع خواستت بترکند...
سلام... خوبید؟! من برگشتم... راستشو بخواین شرایط روحیم این موقعیت رو جور کرد که دوباره بیام و بنویسم... وبلاگم جایی هست که همه ی حس های درونم رو میتونم توش بنویسم.. امروزم باز برگشتم... امیدوارم بتونم هم واسه شما.. هم واسه بهتر شدن شرایط روحی خودم مفید باشم و بتونیم با هم ساعات خوشی رو سپری کنیم... موقعی که نبودم مینا و ارام گفته بودن بلاگم خیلی بچه گونه هست،خب من یه بچه هستم... وبلاگم هم باید با من سازگار باشه... پس هر کی می دونه تحمل یه بچه، و بچگی کردن رو داره به وب من سر بزنه... مرسی... از شل سیلور استاین یه متن واسه شروع می ذارم... امیدوارم خوشتون بیاد... ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~***~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ گمشده داشت چترشو باز می کرد که غیبش زد! (آخه به نظر می اومد که می خواد بارون بیاد.) بعد صدای شلپ شدیدیم! و از آنوقت تا به حال او را ندیدیم...
سلام من با این وبلاگ خیلی خاطره دارم خیلی دوسش دارم... دعواها... آشتیا...مردن ها و تولدها.... جو که خیلی دوسش دارم! آقا پسری که رفته سربازی و قراره تو مرخصی هاش بهم سر بزنه!!!! خیلی سخته آدم زندگیش دسته خودش نباشه! بغض بدجوری گلومو گرفته.... خدارو دوس دارم شماها رو هم دوس دارم اگه یه روز تونستم بیام پای نت حتما" بهتون سر میزنم اینم آخرین و قشنگ ترین پستم.... خدانگهدار... خنده کردم، گفتند دیوانه است. گریه کردم، گفتند گناهکار است. شعر خواندم، گفتند عاشق است. در ساحل دریا نشستم و غروب را نظاره کردم، گفتند مجنون است. فر فراز کوه فریاد زدم، گفتند بدبخت است. و خلاصه هر چه کردم به خلق زمین برخورد. اینک دریافتم که دیگر شعر نخوانم، لبخند نزنم، بغض دلم را باز نکنم شاید به بزرگان خلقت بربخورد. جوانی نکنم شاید به سالمندان بربخورد. حرف نزنم شاید اینبار به سکوت بربخورد. حرفی نزنم، قدمی برندارم، نگاهی نکنم، صدایی نشنوم، که ناگهان به اولاد بشر بربخورد. و خلاصه اینکه زندگی هم نکنم شاید اینبار به اسیران خاک بربخورد.
پرنده اولی پرواز را دوست داشت...
سلام خوبیییییییییییییییییید؟ هدف از این داستان اینه که... می خوام ببینم شما حاضرین عشقتونو با یکی که با شما فرق داره تقسیم کنید؟!... همیشه این توی سرش بود که فقط عشق تو قلبش باشه و همیشه هم همینطوری بود همیشه و همیشه عاشق بود... همه رو دوست داشت اما...
مرا با چشمانی کاملا باز ببوس....تا چینهای رو پیشانیم را خوب ببینی...باور کن نشانه پیری نیست! نشانه حیاست...مادرم می گفت یک دختر نجیب در خیابان و بیابان ترشروست! و من همیشه اخم می کردم که مبدا نا نجیب بنمایم!
از خدا پرسیدم:خدا آیا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
در یک مرداب کوچک قطرهای به قطره دیگر گفت:
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد...یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت ...هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .....پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .پیر زن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آيندهاش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چيزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب. کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر میدارد.» اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد. مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آنها را از نظر گذراند. کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ... کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»
بعد از تحمل چندین روز تاریکی ، بالاخره سرش را از خاک بیرون آورد . گرما را پشت خود احساس کرد، صورتش را بالا گرفت تمام وجودش غرق نورخورشید شد. روزها گذشت ، بزرگ و بزرگتر شد.هر روز بیشتر قد می کشید ولی فقط ، پایش درخاک زنجیر شده بود ! و تنها غصه اش این بود که چرا باد ، ابر ، آب ، پرندگان برای رفتن آزادند ؟ حتی این سنگها که با بارانی شسته می شوند و در سرازیری تپه بدور خود می غلتند ، زنجیر شده خاک نیستند ! و اوست که در بند این زمین است ! گیاه کوچک دیوانه وار سرش را بدست باد می سپرد و رقصی از سر جنون می کرد . تا روزی که به بار نشست و گل داد. گل قاصدک !
مرد مومنی به طرزی ناگهانی تمام ثروتش را از دست داد .چون می دانست خدا او را به
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند.
عشق و زمان درجزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی- غم- غرور-عشق و... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم جان گفت نسيه نمي دهد مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت: اينجاست " ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر." لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد لوئيز خداحافظي کرد و رفت فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....
یادم باشد : حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد...
سلام من بازم برگشتم... امیدوارم مفید باشم.... متن خیلی قشنگیه... شاد باشید... چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت به درگاه الهي دير و طاقت فرسا ميگذره ولي 60 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول به خريد مي ريم کم به چشم مياد! چقدر خنده داره که يه ساعت عبادت در مسجد يا کليسا طولاني به نظر مياد اما يه ساعت فيلم ديدن به سرعت ميگذره! چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکر مي کنيم چيزي به فکرمون نمي ياد تا بگيم اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم! چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافه مي کشه لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي که مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم و آزرده خاطر مي شيم! چقدر خنده داره که خوندن يه صفحه و يا بخش از قرآن يا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترين کتاب رمان دنيا آسونه! چقدر خنده داره که سعي ميکنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزو کنيم اما به آخرين رديف يک مکان مذهبي مثل کليسا يا مسجد تمايل داريم! چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي کنيم اما براي بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تو آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!چقدر خنده داره که شايعات روز نامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختي باور مي کنيم! چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به ديگران ارسال مي کنيد به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته شود همه جا را فرا مي گيرد اما وقتي که سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن و يا نگفتن اون فکر مي کنيد! خنده داره . اينطور نيست؟!داريد مي خنديد؟داريد فکر مي کنيد؟اين حرفارو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاس گذار باشيد که او خداي اعلي و دوست داشتني است. آيا اين خنده دار نيست که وقتي که مي خوايد اين حرفارو به بقيه بزنيد خيلي ها رو از ليست خودتون پاک مي کنيد بخاطر اينکه مطمئنيد که اونها به هيچ چي اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... تاسف آوره
واقعا" قدرت ادامه دادن ندارم... منو ببخشید... ولی جواب نظرات رو میدم اما آپ نمی کنم...
سلام دوستای خوفم! با نو،تو نمی توانی از ذهن خود استفاده کنی... با کهنه ذهن تو استاده... با نو،ذهن به کلی بی مصرفه.... به همین علت ترس به وجود میاد... با رها کردن دنیای کهنه،راحت،بی خطر،دنیای کارایی،درد به وجود میاد... این درد همون دردیه که کودک هنگام خروج از زهدان مادر احساس می کنه... این درد،همون دردیه که پرنده هنگام خروج از تخم احساس می کنه... دردی که پرنده اون موقع که تلاش می کنه برای اولین پرواز احساسش می کنه... ترس از ناشناخته،ترک ایمنی،چشیدن خطر و نا امنی غیر قابل پیش بینی... ترس بزرگی رو به وجود میاره...
نبض خاطراتم....
این بار نوشته مقدمه داره...پس... مقدمه: انسان مجبوره به درون عشق سفر کنه این اولین گام به سوی خداونده و از کنارش نمی شه گذشت اونایی که تلاش می کنن که گام عشق رو دوووور بزنن هرگز به خداوند نمیرسند و نخواهند رسید این گام گام به طور مطلق ضروریه چون تو هنگامی از تمامیت خودت آگاه میشی که وجودت توسط وجود یکی دیگه محسور شده باشه چرا عشق این چنین دردناک است؟!... چون برای سعادت راه می آفریند... چرا عشق دردناک است؟!... چون دگر گون می کند... عشق دگر گونیست.... هر دگرگونی دردناک است و سخت.... چون کهنه به خاطر نو ناگزیر است رها شود... کهنه آشناست...ایمن...بی خطر... اما نو ناشناخته است!!!... تو در اقیانوسی ناشناخته در حرکت خواهی بود... اگه دوس داشتین ادامه رو هم بنویسم حتما" نظرتون رو بگید اگر هم که نه.....بگید تا نوع مطلب رو عوض کنم!!!! |
About![]()
حس دختر کوچولوی... Archives88/09/01 - 88/09/0788/05/01 - 88/05/07 88/04/22 - 88/04/31 88/04/05 - 88/04/21 88/04/08 - 88/04/14 88/04/01 - 88/04/07 88/03/22 - 88/03/31 87/06/05 - 87/06/21 87/06/08 - 87/06/14 87/06/01 - 87/06/07 87/05/22 - 87/05/31 87/05/01 - 87/05/07 87/04/22 - 87/04/31 87/04/05 - 87/04/21 87/04/08 - 87/04/14 87/04/01 - 87/04/07 87/01/05 - 87/01/21 86/12/05 - 86/12/21 86/12/01 - 86/12/07 86/11/22 - 86/11/30 86/11/05 - 86/11/21 86/11/08 - 86/11/14 86/11/01 - 86/11/07 86/10/22 - 86/10/30 86/10/05 - 86/10/21 86/09/01 - 86/09/07 Links
:.:آدمک چوبی:.: |